18 اسفند
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 13:33
18 اسفد هم رسید وداریم به روزای پایان سال میرسیم.سالی که برای من به لطف و محبت و بزرگی خدا یه واحد جور شد.وتونستم حس ارامش رو تجربه کنم.سالی که قسمت شد واقا امام رضا طلبید .والان در روزهای پایان سال شاهد بارش خاستگار هستیم!!ودیروز ننه ام بهم گفت که همسایه کوچه بالایی برا پسرش میخادت!خخخخخخخخخخ.. وا...
14 بهمن
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 12:33
از دیشب برف حسابی باریده بود و سوز میومد صبحی .منم گفتم امروز پیاده میرم تا خود پل مادر..وبه یاد زمستونایی که پیاده رفتم .چون مسیر محله ما یه جوریه فقط اتوبوس های ما میان این طرف براهمین نباید تو این مواقع منتظر شد!چون نمیان ..باید تا خیابونی که اصلی اصلی هستش پیاده رفت.اتوبوساای مسیرای مختلف ازونج...
15 بهمن
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 12:33
از صبح یه آفتابی زده بود که نگوو.ولی خیلی سرد بود . همینجوری تو خونه استراحت کردیم و هنوز خسته خابیدنم.گاها میگم وقتی ادعای دوز پسری میکنه پس باید همه چی آشکارا باشه ..بلانسبت مشکل جسمی و ظاهری ومنکراتی نداریم که !امیدوارم نداشته باشیم!!! یه جوراایی هی میگفتم به روش نیارم وهی هر روز سلام خوبی در تلگ...
18دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
واما دیروز ؛ صبحی زود بیدار شدیم و کلی خوشجل موشجل شدیم و ناهارو هم آماده کردیم و رفتیم علوسی.منم یه دونه کلاه گیس سرم گذاشته بودم وحسابی تیپ زده بودم.دیگه چون خانوما فقط دعوت بودن منو مادرو خاهری سوار ماشین شدیم و بدو که رفتیم وهرکی رو که انتظار دیدنشو نداشتیم بیرون دیدیم!!! مثلا گفتیم سرظهر کسی ما...
19 دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
سال 89 بود همین 19 دی که خبررسید یه هواپیما از تهران به مقصد ارومیه نزدیکیای فرودگاه سقوط کرد .خیلی غم انگیز بود ...فاجعه ای بود موندگار شد .سال 89 تو یه روزنامه دیگه بودم.چون کارم دفتری هستش نمیتونم مثه خبرنگارا بیرون برم ..مگر اینکه لزومی پیدا کنه .مریم یادش رفته بود دوربین ببره .دیدیم کسی تو دفتر...
21دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
دیروز صبحی مثه همیشه رفتم سرکار و با وجود دردهای شکم و زانو ؛ واینکه میدونستم با خوردن ناپروکسن معده درد پیدا میکنم ! خلاصه یه دونه با استرس خوردم و به کارام ادامه دادم.کلی آگهی مونده بود رو دستم .کارامو انجام دادم و سرظهری با خستگی و درد بدنم راه افتادم. یه صدایی از ماشین میومد اول توجه کردم ؛ بعد...
24دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
از دیروز یه حس دلتنگی یایه حس تنهاایی سراغمو ول نمیکرد!! هفته پیش به علت مریضی خودم و مریضی ناناسم (ماشینم) دلگیربودم .واینکه دوباره حس کردم برای کسانی که ارزش قائل بودم !چقدر بی ارزش تشریف دارم.!واقعا درسته که آدما هم تاریخ انقضا دارن...نمیگم من به همه ارزش میذارم یا به هیشکی بی احترامی نکردم، ولی...
27دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
دیروز عصری که ماهان پیشم بود؛ خاله کوچیک مامان اومد.خیلی با محبته ؛ خلاصه داشت منو شوهر میداد!!خخخخخخخخخ...یه دعانویس میشناخت که کارش خوبه..کلی گفتیم و خندیدیم.همیشه میگه باید تو عروسیت برقصم ها خاله!!منم گفتم خاله میخای برقصی بلندشووو!!شک کرده بود .میگه خبریه!؟ کلی خندوندمش.یه جمله ای گفت دم در بمن...
30دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
دلم نمیاد بنویسم !ولی ننه ام حقشو ازم میخاد!! به خودم و پدرم توهین کرد !به یتیمیم توهین کرد!!به زندگیم توهین کرد! به مال و اموالم توهین کرد.!به اینکه زیرمو پرکرده! به اینکه بزرگم کرده توهین کرد! خوبه خدا نشده!!!همه رو روزی صدبار له میکرد!!! بسلامتی اولین نفریه که چشم نداره ببینه هم خونه دارم !هم زم...
4دی
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
امروز از صبح هوا آبی وآفتابی بود .رییس رفته بودشهرستان .قرار بود پسرش !بیاد کمک!منم گفتم بیاد یه دور کوچولویی میزنم بیرون.تا یه مقدار اکسیژن به سرم برسه.تا فکرامو جمع کنم بیشتر.برای روزایی که ترسی ازشون ندارم بامید خدا...فقط ترسم ننه ام میباشد.نمیدونم اسمشو باید ترس بذارم!لرز بذارم! وقتی حق نداری ب...
9 بهمن
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
بنا به گزارش هواشناسی بارش برف داشتیم ودیروز هوا کاملا صاف بود .شبم آسمونو دید زدم دیدم هوا تقریبا صافه.صبحی گفتم اگه بباره با اتوبوس میرم سرکارتقریبا باریده بود ولی برف آبکی بود تا اینکه من خاستم ماشینو از پارکینگ دربیارم در عرض 15 تا 20 دقیقه به برفی بارید که فقط دعا دعا کردم که راحت برسم محل کار....
11 بهمن
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
دیروز عصر که از بیرون میومدم نون باگت خریدم.تازگیا بدجور علاقمندشدم بهش! زیاد خریدم ماهان هم پیش مابود عصری .برااونم گذاشتم تو کیفش تا با صبحونه لقمه بگیرن براش.. م عصری تو تلگرام بهم پی ام داد که فردا میام پیشت تا ببینمت!!منم یادم رفت بگم مگه خودت نمیگی مارو باهم میبینن!!!من تمومش کردم ولی اون تم...
13 بهمن
-
تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
داره برف قشنگی میباره ؛ تا صبح فک کنم همه جا قفل میشه ؛ شکرش باشه ..صبحی داشتیم در مورد باریدن میحرفیدیم .منم طبق تجارب چند ساله ام گفتم اگر بباره به اون صورت رو زمین نمیشینه! ولی انگار تجارب چندساله ام یه مقدار درست از آب درنیومد!شکررش باشه هااا.هرچقد بباره نعمته بزرگیه که ناشکری اصلا درست نیست.امر...
30آبان
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
دیروز عصر وامروز صبح اختصاصی!!تایپیدم.نزدیک 3000کلمه میشد.بهرحاال حجم اگهی های فردا خیلی خیلی زیاد شد.فقط روزنامه کم نیاریم..به مادرخانوم میگم من رفتنی ام !دخترت رفتنیه! شوووووهرتو بچسب!دیگه شوهره دیگه!!اسمش شوهره!میگه من هنوز هستم !دیگه کجااااا!! میگم مگه قراره تو نباشی .ما زندگی لازم نداریم!میگه ب...
1آذر
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
چندوقته خابهای عجیبی میبینم ...خونمون تو روستا وخونه بابا بزرگم هم همینطور که همسایه بودیم باهم.همسایه دیوار به دیوار.خاب دیدم سنگ قبرآقاجونم گوشه حیاط خودمونه.یه چیزی القا میکرد که جااش همونجااس انگار.چندوقته یه همچین خابایی میبینم.خیره ان شالاه.ولی نمیدونم تعبیرش چیه .دیروز میخاستم بریم یه سر بزنی...
5آذر
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
امروز جمعه اس!! 5 آذرماه سال95 هست! تقریبا از اواسط هفته هوای منفی 10 تا 13 و14 رو تجربه کردیم.بدون هیچگونه بارش باران ویابرفی...ولی من میدونم برف ما اواخر آذر میاد شایدم اواسط آذر..هوا خیلی آفتابیه .از پشت پنجره گرمه.ولی بیرون همش سوز داره .خدا به داد اونایی که تو شمال گاز وبرق وآبشون قطع شده برسه....
7آذر
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
روزهای خیلی پرکاری هستش.قوربون خداا برم ،کار از در ودیوار داره میباره!واقعا میگم.دیگه گاها ساعتو از 2 هم رد میکنم ومیبینم هنوز کار هست.تمومی نداره ماشالاه...این چندروز تعطیلی هم باعث میشه کلی کار داشته باشیم برای روز شنبه!! آینده که روزنامه بسلامتی میخاد!!چاپ داشته باشه...یه جورااایی دل تنگ میشم ..د...
10آذر
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
داشتیم عادت میکردیم به قضیه یه روز استراحت !یه روز کار!!تقریبا چسبید بهم.امروز رفتیم خونه عمه وبهش سرزدیم.هوا سرده و باز مریضیش تمومی نداره.تازه رفته یه آمپوال آنفلونزا هم زده دیگه بدتر!!همیشه سرمامیخوره از اونوقت!!یه چندوقتیه یه مسئله ناراحتم میکنه.عروس رییس قشنگ داره میاد تو نخ من !تا ببینه چه ج...
11آذر
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
امروز بسلامتی 5 شنبه بود و ساعت کاری تا 1ونیم بود.اونقد کار بود که تا خود ساعت 2 ونیم فط تایپیدم .موقعی که کارز یاد هست معلوم نیست عروس و دوماد کجان!!موقعی که قراره سر بکنه تو کار من زود زود میان!! قرار بود مریم بیاد !که بالاخره بعد از یکسال وشایدم بیشتر اومد.منتظر بودم بعلت اینکه صمیمیت ما خیلی زی...
15آذر
-
تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:04
اصلا حسش نیست بنویسم!!!