19خرداد - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
جمعه 19 خرداد 1396 دیروز بعداز کار سریع رفتم باغ رضوان .راستش دلم یه ذره شده بود براآقاجونم.براش گلایول خریدم.رفتم پیشش وبهش گفتم که اقا جوون به دعات احتیاج دارم.مثه همیشه صلوات و فاتحه فرستادم برا شهیدامون.قرار بود خانوم محمدی خبر بده برم برا پختن شله زرد.که اونم حالش خوب نبود.تو یکی از کانالا کلیپ
22 خرداد - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
دوشنبه 22 خرداد 1396 صبحی که رسیدم محل کار سرکوچه طبق معمول ماشینو پارک کردم ؛ دیدم ریل صندلی حرکت نمیکنه چون برای تناسب خودم بایدصندلی جلو بکشم .هرکاری کردم دیدم از سابق هم وضعیتش بدتره.یه لحظه ریل صندلی رو هل دادم،دیدم یه تیکه اومد بیرون!یه چیزی مثه 2تا غلط خیلی کوچیک بود.خلاصه صندلی دیدم لق میزنه
25خرداد - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
پنجشنبه 25 خرداد 1396 دیرور عصری رفتم زیردرخت گیلاس و حسابی گیلاس چیدم .ولی تا اومدم بالا یعنی عطسه و اب ریزش امونم نمیداد.یعنی کلا منگشده بودم تقریبا یه ماهه اینجوریم ازون موقع که ننه ام دستش شکست(27 بود اردیبهشت بود بنظرم) ازونو قته که منم ازنظر جسمی وضعیتم مساعد نیست.البته پیشامدو نمیشه حدس زد ی
27 خرداد - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
شنبه 27 خرداد 1396 جمعه بهمون واقعا خوش گذشت .شکرخدا باشه ...صبح زود بیدار شدم با خودم گفتم امروز یعنی جمعه اس.آخ جوون.پس بخابم !! یه ساعت نگذشته بود از خاب خوشم که خاله زنگید.قرارمون رفتن به روستابود و استنشاق هوای تمیز اخرین جمعه از فصل بهار..خلاصه خاله از خاب پروندمون و بیدارشدیم .خداروشکرش باشه
29خرداد - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
داریم به روزای آخر بهار میرسیم .امروز روز وحشتناک پرکاری بود همراه با استرسهایی که نمیدونم به جز تایپ آگهی چی بود که باعث شد بود دست چپم بگیره !یه جوری میشم که حتی نمیتونم یه انگشتر تو دستم نیگه دارم!خلاصه ...از صبح علی الطلوع شروع کردم به کارکردن وروحیه ام مناسب نبود البته از شلوغی و پرکاری روزانه!
8اردیبهشت - تاریخ: 1396/2/10 ساعت: 23:22
 5شنبه صبحی رفتم بانک .مدارکو آماده کردم یه سری کپی از شناسنامه و کارت ملی وکپی از برق اپارتمان و مبایعه نامه اش.میخاستم یه اجاره نامه بدم بنویسن  که گفتم وقتی مبایعه نامه خونه رو دارم چه کاریه.تازه چک هم که میخام بگیرم برا خرید لوازم و اینا میخام بکشم .داشته باشم وبتونم چیزی بگیرم که چک میکشم وگرنه...
2اردیبهشت - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 21:51
طبق قراری که چندروز پیش داشتن همکارا؛  قرعه کشی فروردین ماه واردیبهشت وخرداد قرار بود امروز بشه.رییس همون یه نفر اسم نوشته بودو منم 3 نفر.یه جورایی حساب کتابام درسته بهم میخوره با دادن ماهی 300 تا ولی برای یه مبلغ 7میلیون و دویست هزار ماهی 300 تا دادن و ومدت24 ماه اونم بدون هیچگونه درصدو و دیرک
12فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
از دیروز دارم به شغل شریف آشپزی تو مطبخ میپردازم! داشتن تو پارکینگ  عرق بیدمشک میکشیدن .خیلی عطرو بوی دلپذیری داره .منم دیدم پایین هستن .اومدم غذا درست کردم با یه سالاد خوشمزه .سرظهری خاله اومد .ناهار آماده بود اومدن غذا خوردن. یکم بعدش دایی اینا اومدن .ننه ام گفته بود برا شام بمونین و منم زود
13فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
 واینک 13 فروردین 96:  چندساله میریم داخل شهر ، همین کنار رود شهرچائی تو یکی از پارکاش میشینیم. کنار رود بودنش خوبه.بند وبساط سیزده رو آماده کردیم وراه افتادیم.حس خوبی بود از صبح تو دلم.منتها یا شوهر ننه ام زر میزد یا خاهری!!ماشالاه زر زدنشون در حد لالیگاس.تا یه روز تعطیل میشه و تو خونه جم
14فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
 اولین برف بهاری رو هم دریافت کردیم ؛ همراه با سوز و سرمایی که با زمستون هیچ تفاوتی نداشت.البته برف داخل شهر آبکی بود اما سوز داشت چون تو ارتفاعات قشنگ باریده.بازم بامید خدااا.هرچی صلاح خدااس.منتها من صبحی یه لرز درستو حسابی به جونم افتاد که تو زمستون همچین نشده بودم.رفتم سرکار و ازساعت 9 دلهره
16فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
روز کاری خوبی بود .همه چی طبق روال ...ولی آخرش یه سردرد خیلی خیلی بدی گرفتم که منجر به تهوع شد.وفقط تونستم خودمو به خونه برسونم.وهنوزم حالم خوب نشده .الان محبت میخاام محبت پدری میخاام.محبت ... نمیدونم .آقا جوووووون. یه همکاری دارم دورادور میبینمش(خانومه) .از شهرستان اومده .قبلا با خاهرش زندگی میکرد.
17 فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
دیشب مامان گفتش صبح منو هم بیدارکن ،میخام برا آزمایش بدم.اصلا یادم نبود .حافظه بهم ریخته وفنا شده.داشتم آماده میشدم دیدم بیدار شده .رفتم ماشینو از پارکینگ در آوردم گفتم من ماشینو روشن کنم ؛تو هم بیا ؛منتظرم.تو راه دیدم هی کتف راستشو ماساژ میده !اخرش دیدم داره با گوشه روسریش اشکاشو پاک میکنه!خیلی با
20 فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
 باز چم شده !نمیدونم... حوصله نوشتن ندارم....الهی بامید خوودت.
21فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
با تموم دردهای ریز ودرشت شیکم موبارک! فقط خدا خدا کردم که شدیدتر ازین نشه .شکررش باشه با وجود جواب دهی به شونصدنفر!! وانجام کلی کار تونستم سرپا بایستم مثه یه کوه!! صبحی بیدار شدم و دیدم حالم خوب نیست .سریع با خوردن صبحونه قرص ناپروکسن خوردم.و تقریبا میتونم بگم خوشحال بودم که درد زانوهام به اون صورت
22فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
روز پدرمونم تکمیل شد بسلامتی.دیگه فحشی ؛توهینی باقی نموند که به شوهر مرحومش بزنه!فیش 200 تومنی گازو گذاشته جلوم میگه فردا پرداخت میکنی !400 تومنم پول میاری! نه عیدی دادی از حقوق پدرت!نه حقوقشو! یه لحظه دیدم جملش که داره تموم میشه لبخند به لب داره!!گفتم 7 میلیون مستاجرو کی میده! گفتش خب داری دیگه! گف
26فروردوین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
از خدا میخام کمکم کنه. چون جز اون فریاد رسی ندارم .من راهی رو انتخاب کردم که میخام ادامه اش بدم.هرکسی حق انتخاب داره .اینکه بشینم وبفرمایشات ننه ام منتظر یه نفر با اسب سپید باشم؛ فکری است بسیار اشتباه.من میخام مستقل باشم و تو این را به حق خودم قانعم.اگر قرار باشه من تامین مالیش کنم وبعدن بگه جهازی د
30 فروردین - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 16:43
 اولین ماه سال هم تموم شد .وبا خاطرات گهرباری که از ذهن من شاید پاک نشه! تجارب زندگی هست و برای بقا ودوام زندگی لازمه! تجاربی که با توهین و تحقیر بدست میاد! والبته با فشارهای روحی و جسمی و مادی بسیار که همراه خاهدبود وهست.چندروز بود دلم واقعا داشت میترکید ازتنهایی.یعنی مثه بچه های 3 ساله میشم ک
30 اسفندو1فروردین - تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 19:32
الان دقیقا مابین 30 اسفند و 1 فروردین 1396 هستیم..یا هم اینکه 96/1/0  میشه!!ساعت 2 سال تحویل شد وعلی اینا اومدن ناهارو با ما باشن. بعدناهار رفتن به بزرگترا سربزنن وازونطرف هم محمد اومد.دیروز برا روز مادر نتونسته بود بیاد زنگیده بود ولی امروز اومد و مثه هرسال کادو و شیرینی آورده بود .دستش درد نک
1فروردین96 - تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 19:32
الان 1 فروردین 1396 حقیقی رو طی کردیم.دیشب ماهان خونه ما بود منم کلی خسته بودم همیشه عادت دارم ظهری بخابم ،چون نتونستم براهمین خسته بودم.صبحی پاشدم دنبال ماهان میگشتم دیدم تو اتاق عزیزش خابیده. صبحونه خوردیم و مامااینا رفتن حیاط وماهان هم باهاشون .که خروسه !تو حیاط بچه مونو نوک زده .دیدیم صدای گریه
2فروردین - تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 19:32
دیشب به اندازه ای حالم بد بود که نمیتونم وصفش کنم.خلاصه معده و روده درهم  وبرهم شده اند.وهیچ راه نجاتی نیست !اجیل منو به این روز انداخت یا سبزی خوردن !بازم نمیدونم.هرچی هست معدهو روده تحمل همو ندارن.گلاب به روتون  مسیر تالار وحدت رو همش طی کردم تا صبح.و صبح از خستگی طی مسافت!! و از دست داد