21مرداد
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 21:29
هفته پیش سرمو تو نمایشگاه مطبوعات گرم کردم .یه چندروزی بهونه کردم رفتم همکارا رو دیدم.با خانوم محمدی هی میخام گرم نگیرم میبینم نمیشه .میادسمت من.از ارتباطم هم با مهدی زیاد بهش نمیگم .یه حمید عزیز تو این وبلاگ بهم سرمیزد که همیشه دعای سرسلامتی و خوشیشxa0 از ته دلمه. اگه یادم باشه گفته بود آدم نباید ا...
23مرداد
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 21:29
دوشنبه 23 مرداد 1396 مشتری که پریروز خونه رو دیده بود. و فک کنم نوشتم که روی سرامیکا یه بالا پایین پرید وامتحان کرد ،پسندید.البته چون بنگاهی به من گفتش که این اقا مهندس شهرداری هستن و درحال خونه سازی .بنظرم اومد که چون یه چیزایی حالیش میشد بحث سرامیکای کف رو نکرد.واینکه داره خونه میسازه و احتمالا کم...
26مرداد
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 21:29
مستاجر قرار بود دیروز مبلغ رهن رو به حسابم واریز کنه و بریم بنگاه کلیدارو تحویل بدم و باقی ماجرا .منم دیدم تلفن هنوز وصل نشده مجبور شدم دوباره برم دفتر پیشخوان .نگو یارو فک کرده من پرداخت نکردم فیشو مسدود شده .که متوجه شدن مسدود شخصی انجام دادم خط تلفنو.که اونم موند برای شنبه کاراش انجام بشه .مستاجر...
13مرداد
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:24
جمعه 13 مرداد 1396 اصلا دلم نمیخاد چیزی بنویسم .چون نخاستن خوشحالی منو ببینن فقط خاستن فک کنن که چه جوری میتونن حرفشونو به کرسی بنشونن. ازینکه افسرگی دارم و میتونستن با ارزش گذاشتن به خاسته من باعث بشن روحیه ام عوض بشه ،و درست برعکس عمل کردن ؛ ناراحتم ولی ناراحتی من به درداونا نمیخوره .نه به درد ننه
3مرداد
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 4:25
سهشنبه 3 مرداد 1396 از اول مرداد یه روزنامه محلی خریدن که کارا دوبرابر بو دقبلا الان شده چهاربرابر .یعنی فقط دوس دارم کور نشم ازبس تایپ میکنم و یه لحظه بیکار نمیشم محل کار.خستگی های خیلی آزاردهنده ای که هم جسمی هستش هم روحی...هنوز خونه رو کسی اجاره نکرده.دارم به پارسال فک میکنم که سه سوته اجارش کرد
27تیر
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 14:27
5شنبه هفته پیش بود انگار .تو کانال یکی ار تورهای گردشی ،برا تو نیم روزه اشنویه( گیلاساش معروفه) ثبت نام کردم. این خبرنگاراو روزنامه ای هارو دعوت کرده بودند.منتها خوش ندارم با فضول جماعت و مفتشا برم جایی.(خودمم قبلا خبرنگاربودم.قصدم توهین نیس ولی اینا واقعا مفتش جماعتن!) شنبه بعدازظهری قرار رفت داشتم
18 تیر
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 17:44
یکشنبه 18 تیر 1396 جمعه عصررفتیم خونه رو تمیزکاری کنیم .جاروبرقی کشیدم به موکت اتاقا و بالکنو شستم و یه مقدار دسشویی و اشپزخونه رو جرم گیرریختم به دیواراش...ننه ام هم دستمال کشید جلوی پنجره و پنجره هارو و اینور اونوروو. تو راه بهش گفتم که علی دوشب فقط به من زنگ زد !این یعنی چی !یعنی پشت تلفن برامن غ
14 تیر
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 19:07
چهارشنبه 14 تیر 1396 شاید بگم بلد نیستم محبت کنم. ولی میتونم بگم زبون بازی و سیاست هم بلد نیستم...وقتی میبینم چیزی تو خونه کمه میگیرم میارم .ولی یه دوستی دارم باسم رویا میگه اشتباه میکنی .بگو مادرمxa0 فلان چیز توخونه نداریم ،بگیرم بیارم یا بیام باهم بریم.یا مثلا بزنگ بگو چیزی لازم داری برات بگیرم ؟....
13تیر
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 5:22
سهشنبه 13 تیر 1396 وجود من آبروریزیه براشون.علی اقا( براشون ابروریزی هستش که بگن خاهرش رفته تنهایی زندگی میکنه).خاک تو اون مغزتون بریزم که مغزتون کهنه اس و هیچوقت درست نمیشه. مغز نیست که.اینم مثه ننه ام فکرشو مزخرفه.دوشبه از خونه رفتم فقط علی اقا زنگ زده! فقط زنگیده .چون کارداره نمیتونه بیاد خونه م
31 خرداد
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:38
چهارشنبه 31 خرداد 1396 و اما آخرین روز بهاری ...یکی از همکارای دفتر بالایی( من میگم بچه های بالا) امروز اخرین روز بود کهxa0 اومده بود محل کار و از فردا قراره بره خدمت سربازی ..پسر با ادب و بانزاکتی هستش .بامید خدا به خوشی و سلامتی..سرظهری خیلی خسته بودم .باید میرفتم سالن .محیط کاری ها چقد میفرقه باه...
4تیر
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:38
یکشنبه 4 تیر 1396 یکی از اقساطم تاریخ واریزش دیروز بود .من از همه جا بیخبر دیدم نمیتونستم صبحی برم بانک .گفتم بعدازظهر میرم. رفتم ناهارخوردم و اماده شدم.تا رسیدم دم در بانک دیدم نوشتهxa0 شعبه تا ساعت3 دایر میباشد!!!یعنی قشنگ یه ماه بود بیرون نرفته بودم!خلاصه برگشتم رفتم سمت خیام ..بازم چشام افتاد به...
5تیرماه 96
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:38
xa0امروز دقیقا یه سال گذشت از خرید خونه ام.داشتم نوشته های تیرماه 95 رو میخوندم.xa0 استرس هایی که داشتم و میتنوم بگم بازم دارم .البته این بار استرسم برای یه هدف دیگه اس. واونم داخل آپارتمانه .تغییراتی که میخام بدم .خرجهایی که میخام انجام بدم. انگاری همین دیروز بود سال پیشو میگم.شبای قدر بود قشنگ تو ...
6تیر96
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:38
سهشنبه 6 تیر 1396 دومین روز تعطیل عید فطر هم تموم شد صبحی اصلا حوصله هیچی ندانستم گفتم اتاقمو تمیز کنم و یه دوش بگیرمxa0 یکم سرحال بشم .اصلا حس خوشی و تعطیلی ندارم.آدم باید دلش خوش باشه .البته ناشکر نیستم .شکررخداا.خاهری یکم موهامو درست کرد وخوشجل شدم.عصری ننه ام باز هوس باغچه خریدنش گرفته بود . چند...
7تیر
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:38
چهارشنبه 7 تیر 1396 xa0امروز قرار بود خونه رو تحویل بگیرم چون خالی شده خونه .ساعت11 بود زنگید بابای مستاجر .گفتش 3 تومن برام واریز کنین الان .3 تومن کارت به کارت کردم .سرظهری هم زنگیدم 2ونیمxa0 قرار گذاشتیم .به ننه ام هم زنگیدم گفتم آماده بشه .رفتیم خونه رو تحویل گرفتیم .گفتم من برم 4 تومنو هم کارت ...
11تیر
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:38
دیگه نتونستم گمشوهای ترکی xa0ننه مو هضم کنم.لباسا وکامپیوترمو برداشتم.سوار ماشینم شدم و اومدم خونه خودم.خداااا من راه درستو انتخاب کردم. خودت شاهدی.امیدم فقط خدایی خودته.کمکم کن.من دختر بدی نبودم .الهی بامید خودت
6خرداد
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
شنبه 6 خرداد 1396 بالاخره عیادت کردن از مامان تموم شد توسط فامیل و آشنا. دیروز حتی مریم هم اومد.مامان هم کماکان به استراحتش نمیرسه ومن هم کاری ندارم .چون آش کشک خودشه باید مراقب باشه.حالم بهتر شده وفردا باید این قسطمو پرداخت کنم.رییس هم زحمت کشید در راستای تکریم ! 100 تا هم از حقوقمو نداد.تو قرعه کش
9خرداد
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
دیروز یه مقدار کارا کم بود.البته پسررییس که میاد وکمک میکنه ، کمتر میشه.منتها همیشه اگهی تایپ نشده دارم دم دستم.بازم شکرر.تولد مهدی بود .گفتم بذار یه تبریکی کادویی بهش بدم.(عوض اون لباس مجلسی که کادو داده بود بهم دربیاد) یه مقدار هم احساس خوشحالی کنیم دااا.عصری هم خاهری جراحی پیوند پودر استخوان داشت
10خرداد
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
چهارشنبه 10 خرداد 1396 مثل اینکه این سرماخوردگی وگلودرد نمیخاد دست از سر من برداره..دیروز طبق معمول سرکار بودم تا ظهر /وقت دکترهم گرفتم برا مامان.سرظهری هوس قورمه سبزی!!به سرم زده بود!یکی ازین غذای اماده شهر هستش که ماه رمضون هم دایره !وبا کلی مشتری..خلاصه یه پرس گرفتم ..اونقد خسته بودم که ساعت5 به
16خرداد
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
سهشنبه 16 خرداد 1396 داره صدای اذان میاد..خداجوون ببخش اگه روزه نمیگیرم..چندوقت پیش یه خابی دیدم.14 خرداد بود .داشت اذان میداد منم با اذان اشهد میخوندم و سرمو گذاشته بودم رو مهر.گریه میکردم.همزمان با اشهد خوندنم یه نوری داخل مهر به چشمم خورد..تو خاب یه لحظه حس کردم من لایق این روشنایی ونور نیستم وگ
17خرداد96
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 5:02
خدایا به حق عظمت وخدایی خودت؛ به حقxa0 خون شهیدانمون؛ به حق خون عزیزان بی گناهمون ؛ به حق انسانهای بی پناه؛ وبه حق بنده های مظلومتxa0 شر وفتنه وناامنیxa0 رو از سرزمینمون دور کن. آمین یا رب العالمین از خود صبح سردرد داشتم وناراحت و پریشانم همچنین .خدایاxa0 ما ملت مظلومی هستیم .خدایا به عظمت و برکت ای...