28 دی
-
تاریخ: 1397/11/5 ساعت: 5:18
دیروز سر ظهری حتما باید میرفتم سراغ پدرم .یه تاریخی هست اینروزا که گمشدنش همین روزا بود تقریبا 33 سال پیش.حس اینکه چی به سرش آورده بودنو داشت منو خفه میکرد.اینکه دقیقا فهمیدم چی به سرش آوردن هم بیشتر
2بهمن
-
تاریخ: 1397/11/5 ساعت: 5:18
دارم برای هفت سین ، سفارش خوک میدم!!خخخخخ.دوتا خوک خوشجل زن و مرد .دیروز کلی مهمون داشتم.ماهان اومد .خاهرم اومد.بعدش همه اومدن . منم غذام کم بود .نمیخاستن شام بمونن. گفتم برای تبرک واسه هرکدوم یه مقدا
4بهمن
-
تاریخ: 1397/11/5 ساعت: 5:18
دیروز با خودم قرار گذاشته بودم که حتما باید برم زیارت.(آقاقبری) غذامو که خوردم .بدو بدو وضو گرفتم و با اژانس رفتم . حوصله رانندگی نداشتم. کلی زن جمع شده بودن برای غیبتهای خونوادگی که تمرکزمو ازدست داد
12آذر
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 16:25
همیشه خداباید شاکر باشم...این حس رو نباید از خودم دور کنم.این عین آرامش میمونه.باید خدامو شکر کنم که روزای پرتجربه ای گذروندم و درحال گذروندنش هستم... اینکهxa0 فقط امیدم خداس برام کافیه. اینکه خدا دستمو
15 آذر
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 16:25
من دیگه رسما با این پیشی کوچولو دوست شدم ! دیروز داشتم دنبالش میگشتم دیدم از خونه همسایه روبرویی که یه زن و شوهر هستن داره درمیاد! پیشتوک نازیه .اصلا صدا مدا نداره فقط بغل میخاد!خانومه باهام یکم خوش و
12تیر
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 14:01
میخام بگم که یه سال گذشت xa0ازونروزی که ننه ام با کلی فحش و بی احترامی مجبورم کرد ازخونه بذارم و بیام تو همین خونه ای که فقط دو تیکه موکت کهنه داشت تو اتاقاش. فکرم به هم میریزه اون شب چطوری زدم از خونه بیرون. خیلی سخت بود خیلی...اهمیتی براش نداشتم چون اصلا سراغمو نگرفت.....اون چند روز خیلی سخت و وحش...
15 تیر
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 14:01
دیروز سردرد بدی داشتم .هوا خیلی خیلی گرمه.همش اب و روغن قاطی میکنم.عصری مریم زنگید .یکم با اون حرفیدم xa0.تی وی نیگا کردم که زهرا زنگید ...شام سبک خوردم ...بعد شام خاله کوچیکه زنگید..دیدم سردردم تموم نمیشه .تا دیر وقت نتونستم بخابم.وحشتناکه این گرما .بقولی سرد میشه مینالیم.گرم میشه مینالیم...داشتم ح...
20 تیر
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 14:01
دیروز صبحی واقعا حالم بدxa0 بود و فقط تونستم با ناپروکسن500 صداهای اضافیمو خفه کنم.حتی پام گرفته بود و لی خب مجبور بودم بشینم وکارامو انجام بدم. یه لحظه دیدم مامانم داره میاد .میخاست بره بانک .یکم نشستیم حرفیدیم . یه دونه انگشتر طلا دارم که همیشه پیشمه.گفتم حساب کتابام اگه تااخر ماه جور درنیاد باید ...
9بهمن
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 8:56
دوشنبه 9 بهمن 1396 بارندگی دیروز باعث شده هم کوهها برف داشته باشن.خداشکرت....دیروز صبحی هم دیگه نتونستم ماشین ببرم باخودم.لباسای گرمتر پوشیدمو . با طمانینه حرکت کردم به سمت اولین میدون که نزدیکمونه .ولی واقعاxa0 پیاده روی یهوویی بود که کمر درد شدم.شایدم کفشامو عوض کرده بودم ، ازون بود.خلاصه با اولین...
11بهمن
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 8:56
ناراحت شدم واقعا...ولی هرچه پیشاید خوشاید...میگه قرار ه بهم پول بدن اونم قولشوبرای اخر خرداد دادن!!منم تا اردیبهشت نهایت خونمو میخام..........................من خونمو میخاام.خدا جووووووووووووون.کمکم کن...من خونمو میخام.........خدایاااااااااااااااا...میترسم تا اخر خرداد منو بپیچونه!!!گفتم من برنامه ر...
16بهمن
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 8:56
چند روزی هست که زده به سرم برم وان .یه تور گردشی هست که 5شنبه صبح حرکت میکنهxa0 و 22 بهمن برمیگردن.نهایتش برای تعهد کاریم 5 شنبه و شنبه که بین التعطیلین هستش مرخصی میگیرم!!راستش دلم میخاد ولی احتمالا یا پول خرج کردن برام سخته !(که بعید میدونم) یا اینکه نمیدونم چه مرگمه که پامو از خونه بیرون نمیتونم ...
17بهمن
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 8:56
ازونجایی که دیروزباندازه تموم وجودم فحش خور کردم رییسو بالاخره زبونش باز شد!!! خانوم طراح هم پررو تشریف داره هم هرکاری خودش بخاد انجام میده.دفعه پیش زنگیده بود که چرا اگهی تایپی به من میدین .من دستم خیلی کنده!!(انگاری ما از شیکم ننهxa0 آوردین و حرفه ای هستیم) و ایشون اولویتهای دیگه ای هم دارن! پسرگش...
19بهمن
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 8:56
اول هفته یه تصمیمی داشتمxa0 برای امروز واونم اینکه چمدونمو ببندمو برم وان برای سه روز البته با تور .دلیل اول نرفتنم اینه که تو اتوبوس نمیتونم بشینم. دلیل دومم هم این بود که راحت باید 1و500 خرج میکردم .چون امکان نداشت که بدون کادو و خرید برگردم.البته دلیل سومشم این بود که حس رفتنو نتونستم ایجادکنم!!پ...
11دی
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 1:34
دوشنبه 11 دی 1396 امروز بالاخره یه بارونی زد و حس کردیم که زمستونه.حالا هرحکمتی که داره مصلحتشو شکر.با آتیش زدن مکانهای عمومی رعب و وحشت ایجاد میشه واین دور از انصاف یه شهروندبودنه.دل نگرانی هایی که هست رو کاری ندارم.ولی سخته خیلی.نمگیم بی درد نیستم ولی شاید راههای بهتری هم باشهxa0 برای اعتراض یه شه...
20 شهریور
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 7:00
امروز پایانی شد برای تموم آرزوهایی که میتونستم ومیشد برای خونه امxa0 ،امسال داشته باشم ونشد...دوتا مشتری اومد و هردوشون پسندیدن.منتها دومی رو مناسبتر دیدم.اولی زن جماعت بود! راستیتش برخلاف زن بودن خودم !(ببخشید به کسی توهین نشه) با زن جماعت نمیتونم معامله کنم.یه خانوم بود با یه دختر و بنظر میومد که ...
23شهریور
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 7:00
دیروز باید میرفتم جواب آزمایشمو میگرفتم تا نشون دکتر بدم.یکم تو خیابونا چرخیدم دیدم مستاجر جدید زنگید و همزمان پولو واریز کرد به حسابم.قرار گذاشتیم رفتمxa0 کلیدارو تحویل دادم و اجاره نامه روگرفتم.یکم تو خونه نشستم و در ودیواراشو برای آخرین بار دیدم و با ناراحتی قفل کردم درارو و اومدم.زنگیدم دیدم اقا...
29مرداد
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 21:43
xa0چندروز قشنگ معطل بازشدن تلفن بود.دیدم این دفتر پیشخوانیه کارمو راه نمیندازه تازه 8-9xa0 تومنی هم ازم گرفتن.گفتم برم همونجا که مسدود کرده بودم.صبحی بدوبدو رفتم بامید اینکه 8 میان و منم کارم تا 8 ونیم راه میوفته .نیومدن .گفتم برم سرظهری بیام دا.. دیدم پسر رییس 9 اینا بود اومد منم سریع بلند شدم رفتم...
4شهریور
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 21:43
دیروز جمعه به دستور ننه ام زود از خاب بیدار شدیم و راستش دلم میخاست یه ناهار ببریم روستا و اونجا غذا بخوریم ؛ خاله رو ناهار دعوت کرده بودن و ماهم شیر و چیز میزای دیگه رو ورداشتیم و برگشتیم.صبحی زدیم به جاده هوا خوب بود و عالی.تا ظهربرگشتیم و یه چرت خابیدم تا بعدن برم دوش بگیرم و بریم تولد ماهان .چند...
6شهریور
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 21:43
یادمه شنبه صبحی یه شماره ناشناس زنگید ! منم عادت ندارم جواب بدمxa0 به اینجور شماره ها!ولی یهویی گفتم شاید ناشناس نباشه . اوین بود .یه خانومی بود یه زمانی باهاش ارتباط داشتم.طلاق گرفته بود .کرد مهاباده .خیلی با ادب و با کمالات.اون سالها که اومد ارومیه تقریبا یه سال طول نکشید ازدواج کرد با یه مردفرهنگ...
15شهریور
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 21:43
دیدم گوشی رو برداشته به داییم بزنگه که بپرسه چرا یارو مشتری نیاورده برا خونه که من شروع کردم و گفتم بجای اینکه یارو به من بگه به داییم گفته اونم فرموده عیبی نداره.صدا به صدا دادیم .میگم من خبر نداشتم بیعانشم یارو گرفته بود!!میگه خب چه ایرادی داره!!!یعنی مغز نیست که...اصلا من زنگ نمیزدم به یارو !!با ...