29مرداد

ساخت وبلاگ

 چندروز قشنگ معطل بازشدن تلفن بود.دیدم این دفتر پیشخوانیه کارمو راه نمیندازه تازه 8-9  تومنی هم ازم گرفتن.گفتم برم همونجا که مسدود کرده بودم.صبحی بدوبدو رفتم بامید اینکه 8 میان و منم کارم تا 8 ونیم راه میوفته .نیومدن .گفتم برم سرظهری بیام دا.. دیدم پسر رییس 9 اینا بود اومد منم سریع بلند شدم رفتم .گفتم احتمالا این مستاجر امروز دیگه خبری ازش میشه و اینا.رفتم دفتر پیشخوان یه نیگا کرد گفتش این خط که بازه! گفتم ازم کپی گرفت ولی گفتش میزنگم بیای امضا و اثر انگشت بدی! خلاصه تلفن دایر بود و منم خوشحال برگشتم.. سرظهری کارا اونقد زیاد بود سردرد بدی گرفتم .چیزی هم نخوردم .بدتر شد.مهدی پی ام داد که مامانو باید ببرم تهران ،اینجا دکترا هیچ جوابی نمیدن. بعدش گفت دست و بالت پول داری !؟گفتم اره یه تومن دارم بذار مستاجر رهن رو بده .بیشتر میدم بهت .گفت سه چهار تومن لازم دارم.حالا...اومدم و با سردرد یه چیزی خوردم و منتظر زنگ بنگاهی و مهدی شدم.یکم پیش زنگید بنگاهی که این مستاجر کاراش درست نشد .میخاد فسخ کنه .ضرر و زیانی هم باشه شما کسر کن مابقی رو بهش بدیم. منم  تنهایی رفتم بنگاه دیدم طرف اومده و رفته .گفتم اگه ضرر زیانی هست شما بگو من کسر کنم.گفتش نه من ضرری نکردم شما اگه ضرر کردی کسر کن ازش.منم زیاد بحث نکردم و همون مبلغو زدم به کارتش.ننه ام ناراحت شد ومن با بشکن فراوان رفتم سوی بنگاه! ازونجا هم رفتم یکم مجتمع رو نیگا کردم یه دوتا نون سنگک گرفتم و یه لحظه یاد محمدی افتادم یه دونه هم برای اون بردنم.ماشالاه اهل دله.دم در ورودی نشسته بودن و میحرفیدن .حوصله داره والا.خلاصه حکایت خونه ما سردراز دارد .ومنم هی به خودم میگم عزیزممممممم خفه شوووو .حرف نزن.پشت همه اینا یه حکمت خدااس که دلم هی نویدشو میده بهم.امید به خود خداااااااااااااا

مرداد,...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 21:43