یادداشتهای روزانه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
امروز پایانی شد برای تموم آرزوهایی که میتونستم ومیشد برای خونه ام  ،امسال داشته باشم ونشد...دوتا مشتری اومد و هردوشون پسندیدن.منتها دومی رو مناسبتر دیدم.اولی زن جماعت بود! راستیتش برخلاف زن بودن خودم !(ببخشید به کسی توهین نشه) با زن جماعت نمیتونم معامله کنم.یه خانوم بود با یه دختر و بنظر میومد که مطلقه اس.نرسیده نداریشو به رخ کشید! البته خدا به همه رزق وروزی زیادی بده ولی واقعا حوصله بحثای زن زوله
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 7:00
برچسب‌ها : شهریور,
دیروز باید میرفتم جواب آزمایشمو میگرفتم تا نشون دکتر بدم.یکم تو خیابونا چرخیدم دیدم مستاجر جدید زنگید و همزمان پولو واریز کرد به حسابم.قرار گذاشتیم رفتم  کلیدارو تحویل دادم و اجاره نامه روگرفتم.یکم تو خونه نشستم و در ودیواراشو برای آخرین بار دیدم و با ناراحتی قفل کردم درارو و اومدم.زنگیدم دیدم اقاهه تو نگهبانی منتظر منه. کلیدارو تحویل دادم و ان شالاه به خوشی وسلامتی گفتیم و خدافظی کردیم.به نظرم تا
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 7:00
برچسب‌ها : شهریور,
 چندروز قشنگ معطل بازشدن تلفن بود.دیدم این دفتر پیشخوانیه کارمو راه نمیندازه تازه 8-9  تومنی هم ازم گرفتن.گفتم برم همونجا که مسدود کرده بودم.صبحی بدوبدو رفتم بامید اینکه 8 میان و منم کارم تا 8 ونیم راه میوفته .نیومدن .گفتم برم سرظهری بیام دا.. دیدم پسر رییس 9 اینا بود اومد منم سریع بلند شدم رفتم .گفتم احتمالا این مستاجر امروز دیگه خبری ازش میشه و اینا.رفتم دفتر پیشخوان یه نیگا کرد گفتش این خط که ب
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 21:43
برچسب‌ها : مرداد,
دیروز جمعه به دستور ننه ام زود از خاب بیدار شدیم و راستش دلم میخاست یه ناهار ببریم روستا و اونجا غذا بخوریم ؛ خاله رو ناهار دعوت کرده بودن و ماهم شیر و چیز میزای دیگه رو ورداشتیم و برگشتیم.صبحی زدیم به جاده هوا خوب بود و عالی.تا ظهربرگشتیم و یه چرت خابیدم تا بعدن برم دوش بگیرم و بریم تولد ماهان .چندروز بود که کادوهاشو خریده بودم.گفتم بچه اس دلش محبت میخاد .مداد شمعی ها رو به اسم عمه الهامش کادو کر
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 21:43
برچسب‌ها : شهریور,
یادمه شنبه صبحی یه شماره ناشناس زنگید ! منم عادت ندارم جواب بدم  به اینجور شماره ها!ولی یهویی گفتم شاید ناشناس نباشه . اوین بود .یه خانومی بود یه زمانی باهاش ارتباط داشتم.طلاق گرفته بود .کرد مهاباده .خیلی با ادب و با کمالات.اون سالها که اومد ارومیه تقریبا یه سال طول نکشید ازدواج کرد با یه مردفرهنگی! چند وقت پیش هم از کمالات همسرش میگفت که تا دست بزن هم پیشرفت کرده ماشالاه!!راستش نگین خرافاتیم ! گف
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 21:43
برچسب‌ها : شهریور,
دیدم گوشی رو برداشته به داییم بزنگه که بپرسه چرا یارو مشتری نیاورده برا خونه که من شروع کردم و گفتم بجای اینکه یارو به من بگه به داییم گفته اونم فرموده عیبی نداره.صدا به صدا دادیم .میگم من خبر نداشتم بیعانشم یارو گرفته بود!!میگه خب چه ایرادی داره!!!یعنی مغز نیست که...اصلا من زنگ نمیزدم به یارو !!با اون وضع جواب دادن به تلفناش!!! توهینا شروع شد!!صبحی بیدارشدم و اومدم سرکار و دیدم قفسه سینه ام داره
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 21:43
برچسب‌ها : شهریور,
هفته پیش سرمو تو نمایشگاه مطبوعات گرم کردم .یه چندروزی بهونه کردم رفتم همکارا رو دیدم.با خانوم محمدی هی میخام گرم نگیرم میبینم نمیشه .میادسمت من.از ارتباطم هم با مهدی زیاد بهش نمیگم .یه حمید عزیز تو این وبلاگ بهم سرمیزد که همیشه دعای سرسلامتی و خوشیش  از ته دلمه. اگه یادم باشه گفته بود آدم نباید از زندگیش به احدالناسی بگه.وقتی اعتماد میکنی ابراز همدردی میکنی اخرش خوب تموم نمیشه همیشه ملت دوس دارن سرک بکشن تو زندگیت.حالا شکر خدا مشکلش با هیئت مدیرشون هم حل شد و اینا.با همسریشم ارتباطش خوبه.ولی آدم بعدن میفهمه نباید دردشو حرفشو به کسی بگه.البته خودش میگه این همه استرس از تنهاایی هستش.ولی بنظرمن 
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 21:29
برچسب‌ها : مرداد,
دوشنبه 23 مرداد 1396 مشتری که پریروز خونه رو دیده بود. و فک کنم نوشتم که روی سرامیکا یه بالا پایین پرید وامتحان کرد ،پسندید.البته چون بنگاهی به من گفتش که این اقا مهندس شهرداری هستن و درحال خونه سازی .بنظرم اومد که چون یه چیزایی حالیش میشد بحث سرامیکای کف رو نکرد.واینکه داره خونه میسازه و احتمالا کمترازیک سال بخاد مستاجر خونه ام بشه.این اقای بنگاهی تا ساعت4 مارو کشوند بنگاه .پیرمرد خوبی اومد بنظرم.منم با ننه ام رفتم .گفتش شوهرمو هم بگین بیاد منم تو ماشین با لحن خیلی تندی گفتم گورومساخ لازم نیست برامن..اگه تو لازم داری بریم برش داریم.واینکه بعدش گفتم پشت تلفن هم غیرت لازم ندارم کسی به رخ من بکش
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 21:29
برچسب‌ها : مرداد,
مستاجر قرار بود دیروز مبلغ رهن رو به حسابم واریز کنه و بریم بنگاه کلیدارو تحویل بدم و باقی ماجرا .منم دیدم تلفن هنوز وصل نشده مجبور شدم دوباره برم دفتر پیشخوان .نگو یارو فک کرده من پرداخت نکردم فیشو مسدود شده .که متوجه شدن مسدود شخصی انجام دادم خط تلفنو.که اونم موند برای شنبه کاراش انجام بشه .مستاجر هم دیروز صبح زنگید که من نتونستم از بانک پول بگیرم .همه پولاشو (عقل کل هست مثه من انگار!!) برده گذاشته موسسه ثامن الائمه ! ویهویی دیده بانک جمع کرده البته مسخرش نمیکنم هاا اما پیشامدو نمیشه کاریش کرد.100 میلیون گذاشته تو بانک! واونم یه شبه درشو بستن و میگه قرار شده ماهی 10 تومن بهم پول بدن..خدا نصی
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 21:29
برچسب‌ها : مرداد,
جمعه 13 مرداد 1396 اصلا دلم نمیخاد چیزی بنویسم .چون نخاستن خوشحالی منو ببینن فقط خاستن فک کنن که چه جوری میتونن حرفشونو به کرسی بنشونن. ازینکه افسرگی دارم و میتونستن با ارزش گذاشتن به خاسته من باعث بشن روحیه ام عوض بشه ،و درست برعکس عمل کردن ؛ ناراحتم ولی ناراحتی من به درداونا نمیخوره .نه به درد ننه
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:24
برچسب‌ها :